1405/08/05
صفحه اصلی
انقلاب اسلامی و دفاع مقدس اخبار بنیاد شهید مقاومت
ادبیات پایداری گالری ویدئوها پادکست
اخبار کوتاه
آخرین اخبار

شهید همین و بس

من یک زن ایرانی‌ام، I Am an Iranian Woman ، أنا امرأةٌ إيرانية

۱۴۰۵/۰۷/۱۲ - ۱۱:۳۸ ۱۱۷۴ بازدید آخرین اخبار
من یک زن ایرانی‌ام، I Am an Iranian Woman ، أنا امرأةٌ إيرانية
خلاصه خبر
من خواهر شهید گمنام و چشم به راهی هستم که چشمم از فرط انتظار به در خشک شد و جانم به تنگ آمد. I am the sister of an unknown martyr, and of one who has waited so long that her eyes have dried from watching the door, and her soul has grown weary with longing. أنا أختُ شهيدٍ مجهول، وأختُ انتظارٍ طال حتى جفّت عيناي من فرط الترقّب، وضاق صدري من شدة الانتظار.

من یک زن ایرانی ام. زنی خانه دار از دیار سرزمین عشق، سرزمینی که خاکش بوی شهادت می دهد.
 این جا ردّ قنّاصه ها را هنوز بر پیکر رمل و ماسه های شلمچه، مجنون و فکّه می توان حس کرد.هنوز هم بوی خون لاله های پرپر شده در صحرای گرم و سوزان سرزمینم می پیچد. جای پای نفس هایشان هنوز در صحرای خاطراتمان به جای مانده است. نخل های سر بریده هنوز ریشه در خاک دارند. این جا صدای لبخند پیروزی رزمندگان، هر بار خواب غفلتمان را به هم می زند.
من خواهر شهید گمنام و چشم به راهی هستم که چشمم از فرط انتظار به در خشک شد و جانم به تنگ آمد.


من خستگی های زنی زحمتکشم که ردّ دردهایش را در میان صورت آفتاب سوخته اش، گم کرده است.
من صدای غیرت مردان این سرزمینم که چون ققنوسی هر بار زنده می شود و هیچ وقت رنگ نمی بازد.
من صدای اروند و کارون پر خروشم که موسیقی صدای غوّاصان را در سینه دارم.
من صدای خمپاره و موشک خرمشهر و آبادانم. صدای یتیمی فرزندان رنج کشیده ی بستان و سوسنگرد.
من صلابت شیرزنان مسلمان را به یدک می کشم که هیچ گاه از صحنه حضور عقب نکشیده اند.
من عطر پاک جسم های به عروج رفته در طولانی ترین جنگ قرن هستم.
من بوی شهادت رزمندگان دلیر و غیور با تلاق های هورم. من پیام آور خون   علی اکبرهای هور تشنه ام. من از کرخه، صدای شهیدان را به گوش همگان می رسانم. پلاک عاشقی هایشان را بر گردن آویخته ام و نماز شوق و تبسم را در آستان جدّه ام، بانوی کرامت، می خوانم.
نمازی به تقلید از آن نمازهای خالصانه بر روی ریگ های داغ بیابان!
من پیام آور بغض های سنگ شده در سینه خواهران شهدا هستم.
پیام آور نفس های گره خورده ی دختران شهدا که بی پدری ها و حسرت های دنباله دارشان، تا ظهور ادامه دارد.
من زاده سرزمین مدافعان وطن، مدافعان امنیت مرزها و مدافعان حرمم.
من وارث گنج های پیدا و پنهان جنوبم. گنج سفید رودهای خروشانی که نوید زندگانی دارند.
گنج طلایی خوشه های زرد گندم های رسیده.
گنج سیاه نفتی که زیر پایمان است و گنج سیاهی که به نام چادر، بر سر داریم.
در جوار حرمت بی بی! پیمان می بندیم پل اشک های مادران شهدا از زمین تا کبریا را حجابمان سنگ فرش خواهیم کرد.
در نقّاره ها بخوانید. از اوج مناره ها فریاد برآورید. از آستان حرم حضرت فاطمه معصومه(س) صدایمان را به ضریح  علی بن موسی الرضا(ع) برسانید: گل عشق و غیرت در بیابان دلمان تا همیشه ی تاریخ روییده است. این جا خورشید از خطه توس،  میهمان تمام غریبی هاست. دلمان را به سرای کرامت خواهر و برادری اتان دخیل می بندیم تا دست های پاک و مطهرتان، جلوه های رحمت را بر سرمان نازل کنند.
 ما خواهران شهدای جهان اسلام آمده ایم تا عهد ببندیم که عاشقانه علمداری کنیم.

شریفه بازیار( فاطمیرا) سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۴٠۲

 

ایتا-کانال شهید جاویدالأثر سیدرحیم بازیاری

 


I Am an Iranian Woman
a homemaker from the land of love, a land whose soil still carries the scent of martyrdom.

Here, the traces of snipers can still be felt upon the sands and dunes of Shalamcheh, Majnoon and Fakkeh. Even now, the fragrance of the blood of the fallen tulips lingers across the scorching deserts of my homeland. The footprints of their final breaths remain etched upon the desert of our memories. The headless palm trees still stand, their roots deep in the earth. Here, the echo of the warriors’ victorious smiles still awakens us from our sleep of heedlessness.

I am the sister of an unknown martyr, and of one who has waited so long that her eyes have dried from watching the door, and her soul has grown weary with longing.

I am the weariness of a hardworking woman who has lost the traces of her pain somewhere among the lines of her sunburnt face.

I am the voice of the courage and honor of the men of this land—a voice that, like the phoenix, rises again and again, never fading with time.

I am the voice of the mighty Arvand and Karun Rivers, carrying in my heart the music of the divers’ voices.

I am the voice of the mortars and missiles that once shook Khorramshahr and Abadan. I am the voice of the orphanhood of the suffering children of Bostan and Susangerd.

I carry within me the steadfastness of Muslim women of courage—women who have never withdrawn from the field of presence and responsibility.

I am the pure fragrance of bodies that have ascended to the heavens during the longest war of the century.

I am the scent of martyrdom rising from the marshlands of the Hoor, where brave and valiant warriors gave their lives. I am the messenger of the blood of the thirsty Ali Akbars of the Hoor.

From the Karkheh, I carry the voices of the martyrs to all who will listen. I wear their tokens of love around my neck, and at the threshold of my noble Lady, the Lady of Grace, I offer the prayer of longing and the prayer of a smile.

A prayer in imitation of those sincere prayers once offered upon the burning pebbles of the desert.

I am the messenger of the grief that has hardened into stone within the hearts of the martyrs’ sisters.

I am the messenger of the daughters of martyrs, whose breath catches in their throats as they carry the burden of growing up without fathers and the endless longing that will continue until the dawn of the promised return.

I was born in the land of the defenders of the homeland, the defenders of our borders and the defenders of the holy shrines.

I am the heir to the treasures—both hidden and revealed—of the South.

The white treasure of roaring rivers that herald life.

The golden treasure of ripened wheat, their yellow ears heavy with grain.

The black treasure of oil beneath our feet—and the black treasure we carry upon our heads: the chador.

In the sacred presence of the Lady, we pledge that the veil of our faith will pave the bridge of tears built by the mothers of martyrs, stretching from the earth to the heavens.

Let the kettledrums proclaim it. Let the cry rise from the highest minarets.

From the holy sanctuary of Lady Fatima Masumeh, let our voices travel to the sacred shrine of Ali ibn Musa al-Ridha:

The flower of love and courage has blossomed forever in the desert of our hearts.

Here, the sun rising from the land of Tus is a guest to all who know the pain of being strangers.

We entrust our hearts to the House of Grace, the sacred home of this brother and sister, binding them with our prayers, so that your pure and blessed hands may shower the manifestations of divine mercy upon us.

We, the sisters of the martyrs of the Islamic world, have come to pledge our covenant:

We shall carry the banner of love with devotion, and we shall never let it fall.


أنا امرأةٌ إيرانية،
امرأةٌ ربّةُ بيتٍ من أرض الحب، من أرضٍ تفوح تربتها بعطر الشهادة.

هنا، ما زالت آثار القنّاصين تُحَسّ فوق رمال شلمچه ومجنون والفكّة. وما زالت رائحة دماء الشقائق التي تساقطت شهيدةً تعبق في صحراء وطني الحارة الملتهبة. وما زالت آثار أنفاسهم عالقةً في صحراء ذاكرتنا. والنخيل المقطوع الرؤوس لا يزال ضارباً جذوره في الأرض. وهنا، ما زال صدى ابتسامات انتصار المقاتلين يوقظنا في كل مرة من غفلتنا.

أنا أختُ شهيدٍ مجهول، وأختُ انتظارٍ طال حتى جفّت عيناي من فرط الترقّب، وضاق صدري من شدة الانتظار.

أنا تعبُ امرأةٍ كادحة، أضاعت آثار آلامها بين تجاعيد وجهها الذي لوّحته الشمس.

أنا صوتُ غيرة رجال هذه الأرض وشجاعتهم، صوتٌ ينهض في كل مرة، كالعنقاء، ولا يخبو أبداً.

أنا صوتُ أروند وكارون الهادر، أحمل في صدري موسيقى أصوات الغوّاصين.

أنا صوتُ قذائف الهاون والصواريخ التي هزّت خرمشهر وآبادان. أنا صوتُ يُتمِ أطفال بستان والسوسنگرد الذين أنهكتهم آلام الحرب.

أحمل في أعماقي صلابةَ النساء المسلمات الشجاعات، اللواتي لم يتراجعن يوماً عن ساحات الحضور والعطاء.

أنا عطرُ الأجساد الطاهرة التي عرجت إلى السماء في أطول حربٍ شهدها القرن.

أنا رائحةُ الشهادة المتصاعدة من أهوار الهور، من بين رجالٍ شجعانَ أباة. أنا رسولُ دماء علي أكبرات الهور العطاشى.

ومن نهر كارخه أحمل أصوات الشهداء إلى أسماع الجميع. أعلّق على عنقي شارات عشقهم، وأقيم عند عتبة سيدتي الجليلة، سيدة الكرامة، صلاة الشوق والابتسامة.

صلاةً اقتداءً بتلك الصلوات الخالصة التي كانت تُقام فوق حصى الصحراء الملتهبة.

أنا رسولُ الغصص التي تحجّرت في صدور أخوات الشهداء.

أنا رسولُ الأنفاس المختنقة لبنات الشهداء، اللواتي يحملن مرارة اليُتم وذكريات الحرمان وأشواقاً ممتدة لا تنتهي إلا عند ظهور الموعود.

أنا ابنةُ أرض المدافعين عن الوطن، والمدافعين عن أمن الحدود، والمدافعين عن الحرم.

أنا وارثةُ كنوز الجنوب، الظاهرة منها والخفية.

كنزُ الأنهار البيضاء الهادرة، التي تحمل بشائر الحياة.

وكنزُ سنابل القمح الذهبية، الصفراء الناضجة، المثقلة بحباتها.

وكنزُ النفط الأسود القابع تحت أقدامنا، وكنزٌ أسود نحمله فوق رؤوسنا: الحجاب.

وفي جوار حرمة السيدة الجليلة، نعاهد أن نجعل حجابنا حجارةً ترصف جسر دموع أمهات الشهداء، الممتد من الأرض إلى العلياء.

اقرعوا الطبول، وأنشدوا في النقّارات. وارفعوا أصواتكم من أعالي المآذن.

ومن رحاب حرم السيدة فاطمة المعصومة، أوصلوا أصواتنا إلى ضريح علي بن موسى الرضا:

إن زهرة الحب والغيرة قد أزهرت في صحراء قلوبنا، وستظل مزهرةً إلى الأبد، ما بقي التاريخ.

هنا، تكون شمسُ أرض طوس ضيفةً على كل غريب.

نعلّق قلوبنا في رحاب الكرامة، في رحاب الأخ والأخت، ونتوسل إليهما، لعل أيديهما الطاهرة المباركة تُنزل علينا نفحات الرحمة.

نحن أخوات شهداء العالم الإسلامي، جئنا لنعاهد ونبايع:

أن نحمل راية الحب بإخلاص، وأن نظل حامِلاتٍ لها ما حيينا.

پادکست مرتبط

اخبار مرتبط