
اینجا سرزمین استقامت است...
و اینسوتر، جنوب؛
سرزمینی که در روزهای جنگ، نبضِ کشور بود.
روزی که آسمان اینجا به جای باران، آتش و گلوله بارید،
صدای انفجار، خواب کودکان را شکست، آرامش
خیال را برهم زد، دیوار خانهها را لرزاند و دود غلیظ زیادهخواهی استکبار در سرتاسر شهر پیچید؛
چیزی در این خاک بود که با هیچ انفجاری فرو نریخت:
ایستادگی و مقاومت!
دلاوران، از زن و مرد و پیر و جوان، شهر را کوچهبهکوچه جنگیدند؛
با دستهایی که شاید تنها سلاحشان سخاوت و شجاعت بود،
اما دلهایی داشتند که عقبنشینی نمیشناخت.
شهر زیر آتش ماند،
محاصره شد، زخمهای عمیقی چهره شهر آبادشده را شکافت، قیامت بپا شد، اما مردم این دیار، تسلیم نشدند.
آنها ماندند، ایستادند و «جانفدا» شدند.
مادران با غصههایی پنهان و شجاعتی آشکار، نورچشمیهایشان را به استقبال از مرگی مقدس و جاودانهای فرستادند که نامش «شهادت» بود.
چشمهای اشکآلود، بدرقه راه کسانی شد که تا به امروز جسم خاکیشان در جایجای زمین خاکی به امانت ماند و نگاههای مشتاقان تا دوردستهای تاریخ امتداد یافت.
این سرزمین فقط خاک نیست.
هر وجبش خاطرهای دارد؛ دیوارهایش لبریز از صدای رزمندگانیست که در طول تاریخ پرافتخارشان، شجاعانه جنگیدند. نخلهای سربهفلک کشیده، شاهد عینی آن روزهای استقامتند و رودها هنوز آبستن
جسمهای آسمانی مردان دستبسته هستند.
نیزارها از فرط گواهی تلخ آن روزها، زرد و خاکستریاند و شب از شدت نیایشهای پراخلاص، سبک و پرستاره است. از اینروست که شبهای بندر تماشاییست.
امروز به اینجا آمدهایم تا اعلام کنیم هر زمان نیاز باشد، آن حماسهها را دوباره خلق خواهیم کرد.
اینجا تکهای از ایران است...
جنوب...
همان جایی است که تاریخ، با صدایی به عظمت ارادهای که دانش را به قدرت بدل کرده است، نوشت:
« این خاک و این سرزمین، صاحب دارد؛
و صاحبان آن تا آخرین نفس، ایستاده و خواهند ایستاد.»
پی نوشت: این متن حال و هوای گذشته را به امروز پیوند زده و عمدا از واژه های «جانفدا» استفاده شده است و منظور، ارادهای است که دانش را به قدرت بدل کرده( اشاره به انرژی هستهای)
شریفه بازیار(فاطمیرا)